تبليغاتX
دارالعشگ

با سلام خدمت تمامی دوستان ...

بالاخره بعد از مدتها منم وبو آپ کردم... !!!

این بار می خوام اندر احوالات امتحان شیمی مون براتون بنویسم !!!

معلم شیمی ما یکی از بدیع ترین و جالب ترین ابنا بشره !!!

تنها معلمی که تو کلاس برای ما جوکهای بالای 40 سال می گه !!!!!!!!!! و جالب تر از اون اینه که تنها درسی که امید داریم تو کنکور 100 % بزنیم همین شیمیه!!!

ایشون کسی نیستند جز آقای باروقی... از حق اگه نگذریم  یکی از بهترین معلمای شیمی هستند...ولی جکهاشون از درس گفتنشون هم بهتره !!!

چند وقت پیش یه امتحان تستی شیمی از فصل 4 گرفتن ..... و طبق معمول من و مهدی آماده ی یک همکاری جدید بودیم !!! از اونجایی که من حتی موضوع فصل 4 رو هم نمی دونستم به مهدی پیشنهاد کردم که مسایلو اون حل کنه و من هم در عوضش  پاسخنامه ی اونو پر کنم !!! مهدی هم چون چنپر رفاقته قبول کرد ... آقای باروقی اومدن و سوالا رو دادنو و برای پاسخنامه ها هم یه برگ  آ4 دادن که توش دو تا پاسخنامه بود ...  و من ترجیح دادم که دیگه نصفش نکنم !!! خوب چه کاریه وقتی من می خوام پاسخنامه ی مهدی رو پر کنم  کاغذو نصف کنم !!!!!!

خلاصه امتحان شروع شد و ما هم منتظر نشستیم تا مهدی اون چیزایی  که خونده رو بالا بیاره و  تستها رو حل کنه !!!!

یه کم بعد ...

تو کل کلاس  کلهم 10 نفر هستن  که همه دارن دو تا دو تا حل می کنن ...

حالا مهدی داره سوالا رو حل می کنه و جواباشو به من می گه و منم پاسخنامه ی هر دومونو پر می کنم .!!!

آی باروقی هم فکر میکنه دارم خودم حل می کنم...

یه کم بعد

یه بچه کلاس اولی اومده ، میگه بابای مهدی باهاش کار داره ... مهدی رفت وبرگشت

اومده به من می گه من رفتم بقیشو خودت حل کن !!! می گم که کجا ...؟ می گه بعد میگم...بعدآ  معلوم شد باباشو برده دکتر!!!!!! ... ( والا ما باباشو صبح دیدیم  ، از من که بشاش تر بودن و ...!!!)

حالا مهدی رفته ...من موندمو 20 تا تست شیمی که حتی روشونم نمی تونم بخونم !!!!

یه کم بعد

دارم به مغزم فشار میارم تا شاید یه چیزیایی از این سوالا فهمیدم ...ها یه چیزیایی داره یادم میاد .....آره ه ه ه.......یادم اومد ..... نه ه ه ه ه  ...اینا که فیزیکن !!!!

بغل دست من ممد نشسته...

محمد خلفی ، ملقب به ممد ( به فتح م  و تشدید فتحه م  و  جزم  د !!!)، کمر بسته ی طالبان !!!(به خاطر ریشاش) ، خرخون ، بینهایت بچه مثبت و ...

دیدم این پاسخنامه ی ممد  بدجوری داره  چشمک می زنه و........ تو یه فرصت مناسب  خم شدمو پاسخنامشو جیم کردم ...... ممدم نفهمید!!!!

حالا دارم زیر چشمی ممدو می پام .. برگشته  و یه سوالو حل کرده و تازه فهمیده پاسخنامش نیست ......

داره دورو برشو می گرده......نیست

زیر صندلیشو......نیست

تو کیفشو .....(جدآ این ممد آی کیوه!!!!)...نیست

بلند شده زیرشو نگاه می کنه ...نیست !!!!

دیگه اینجا بود که من خندم گرفت و هی زور زدم که نخندم ..نشد !!!!

ممد : مسعود پاسخناممو تو ور داشتی ؟

من : چی ؟!؟!؟!

ممد : مسعود پاسخنامم دست تو اه ؟

من : دست من ؟؟!!؟ پاسخنامه ی تو ؟!؟!

ممد : آره

من : نه دست من نیست ....

ممد : مسعود اذیت نکن ...بده

من : چی رو بدم ؟!؟!؟ بابا دست من نیست !!!!

ممد : مسعود وقت ندارم ...زود باش بده

من : باباجان دست من نیست ...تو به من اعتماد نداری ؟!؟!

ممد : نه !!!!!!!

من : خوب وقتی تو به من اعتماد نداری چرا بدم ؟!؟!!؟

ممد : آره ...بهت اعتماد دارم ....بده پاسخنامه رو

من : خوب اگه اعتماد داری  میگم دست من نیست !!!!!!

ممد : مسعود اذیت نکن ...بده

من : داراش دست من نیست !!! ( البته من دارم راست می گم ها... چون پاسخنامه  زیر ورقه هام بود !!!)

ممد : به آقا می گم ها.....!!!!! ( مثل بچه کلاس اولی ها)

من : برو بگو ... مگه من بچم که منو از آقا می ترسونی ؟!؟!؟!

ممد رفت جلو پیش آقای باروقی و داره جریانو بهش تعریف می کنه...آقای باروقی هم داره بهش می گه نه .... کار اون نیست !!!! اون از این کارا نمی کنه !!!!! خلاصه به هر زحمتی بود آقای باروقی رو مجبور کرد که بیاد سراغ  من

آی باروقی : آی شه منظری پاسخنامه ی خلفی دست شماست ؟

من : نه  آقا .. ممد زیاد درس خونده خیالاتی شده !!!
آی باروقی : نه جدآ می گم ...اگه دست شماست بدین بنویسه ...

منم دیدم این کارا آخر عاقبت نداره ( یعنی داره ها ، آخرش  دفتر آقای فیض اللهیه!!) ... گفتم بذار بدم ....

ورقه هامو جابجا کردمو یه هویی گفتم : اه ه ه ه .... ممد پاسخنامت اینجا افتاده بود !!!!

خیلی خنده شد !!!
 خلاصه پاسخنامه رو هم به ممد دادیم  و دوباره شروع کردیم به حل کردن سوالا ....!!!

خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه ..حیلی چیزه مزخرفیه این اسید بازا !!!!

یه کم بعد....

دیگه مخم نمیکشه... به هر زحمتی بود سوالای آخری رو هم حل کردم و  بردم دادم ....

آی باروقی پاسخنامه ی منو دیده ... بهش زل زده ..... می گه این  دوتاشم مال خودته ؟

 من : نه آقا مال منو مهدیه !!!!! ( رو رو برم )

آقای باروقی : پس چرا  نصف نکردین .....؟؟؟!

من :  آقا یعنی میگین تقلب کردیم ؟!؟!؟!

آقای باروقی : نه ولی.....

بیچاره مونده از دست ما چی کار کنه !!!!

خلاصه کلیدو گذاشته رو پاسخنامه ....

آقای باروقی : چقدر مثل هم زدین !!!

من : خوب این نشون میده که منو مهدی چقدر سوء تفاهم داریم !!!

آقای باروقی :.... (خنده ی  زورکی )

 حالا که تموم کرده ...داره درصدا رو می نویسه ....

مسعود شه منظری 65 % ... مهدی امجدی 65 % !!!!!!!!

آقای باروقی : تقلب که نکردین ؟!؟!

من :

این پایین هم عکس اون پاسخناممونه ......با توضیحاتش

تعجب نکنید !!!  اینجا دبیرستان تیزهوشانه!!!!!!!!!

 

 

 

1- و امرهم شوری بینهم .... در واقع پایه و اساس  کار ما هم همین آیه بود !

2- از اون جایی که این پیش دانشگاهی کلاس بندی درست حسابی نداره  ترجیح دادم جلوی نام کلاس بنویسم  آقای باروقی !!!

3- یه شعریه از مولانا که ترجیح دادیم بالای پاسخنامه بنویسیم تا قشنگتر جلوه کنه !!!

 دوش چه خورده ای دلا ، راست بگو نهان مکن

چون خموشان بی گنه ، روی بر آسمان مکن

باده ی خاص خورده ای ، نقل خلاص خورده ای

بوی شراب می زند ، خربزه در دهان مکن..!!!
4- چون مدت امتحان مثل این کارتای اینترنت بامادور نامحدود بود !!! و تاریخ رو هم یادمون نبود ترجیح دادیم از صنعت ایجاز استفاده کنیم!!!

 تاریخ آزمون : امروز !!!! مدت : یه زنگ

5- به سوالای 7 و 23 دقت کنید !!!

6- ایضآ به درصدهای منو مهدی عنایت کنید

7-این هم یکی از عجایب هفتگانه ی دنیاست...سوالا 43 تاست اما پاسخنامه 40 تا سوال !!!! من به این سازمانی که جدیدآ قراره عجایب هفتگانه رو عوض کنه پیشنهاد می کنم که یه سر به مدرسه ی ما هم بزنن

 

* به تقارن در پاسخنامه ها دقت کنید !!!!

* همچنین به جوابهای من ومهدی ...

 

 

امیدوارم که خوشتون اومده باشه  نظر هم که یادتون نمیره....

البته من و مهدی منتظریم تا چند تا از واحد هامون هم پاس بشه تا در مورد معلم اون درس ها هم مفصل افشا گری کنیم!!!! ....(مثلآ دیفرانسیل!!!!!!!!!!!!! )

موفق باشین

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 14:17 توسط مسعود شه منظری |
بازم سلام..

مطلع شدیم که این یارو شارون گور به گور شده........

ما هم به قول گفتنی به نوبه خودمون تبریک عرض می کنیم و اینا...............

اینم داشته باشین که حالی ببرین.....

                                                      

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 14:2 توسط مسعود شه منظری |
سلام.....

ما باز اومدیم که بعد این همه وقت که نبودیم  یه دستی به سر و روی این....... این..... اصلا بی خیال این کنکور همه چی رو از این ذهن نحیف ما خالی کرده........ کنکور رسما از ما چند راس اسب ساخته......

امروز می خوام به رسم گذشته یه خاطره براتون بنویسم....... البته این بنده حقیر سراپا تقصیر یه دفترچه پر کرده از خاطرات نغز مدرسه که انشا الله به وقتش رو می کنه........ فعلا اینو داشته باشین.... این خاطره اون روزیه که یه جلسه مشاوره اجباری رو به ما تحمیل کردن..... به طوری که کلاس ادبیات ما دو در  شد و آی اصغری به به این بهانه از اون موقع سه شنبه ها دو زنگ پشت سر هم سه تا کلاسو می چپونه تو یه کلاس و نود دیقه تموم میگه و ما می نویسیم........

سه شنبه ۲۶/۸/۱۳۸۴

ساعت ۱۰:۷

این یارو درویشه قراره برامون حرف بزنه......

سالن اصلیه رو اون وریا غصب کردن برا همایش فرداشون....... الان تو سالن پایین جمع شدیم...... خوبه هااااااا........... فقطیه خورده دلگیره..........

مسود سلام می رسونه...........

وایت بورد اومد..........

آی فیضل داره حرف در می کنه............ می فرماین که تا وقتی آی درویش میاد یه هفت هشت تا صلوات بیاین تا ببینیم چی میشه........

فیضل با یه دست میکروفنو گرفته ....... آرنجشم گذاشته رو میز با یه دستشم میزو گرفته به حالت کجکی حرف می زنه.......

یگه البته خودتون می دونین که همه معلمای ما خوبن........... ما می خندیم......

آی فکور این آفتاب مصنوعی رو انداخته رو دیوار....بچه ها میگن ایری ده........ اونم کلا بی خیالش شد..........

اون جلو سه نفری افتادن به جون میکروفن......

ما حرف می زنیم ......... فیضل چپ چپ نیگا می کنه........ بچه ها میگن آآا.... فراریو بخونین..... این یه ریزه سن آخه به چه دردی می خوره؟..........

یه کاغذ بهمون دادن روش نوشته: من شخصیتی مصمم دارم !!......... به اینا: !!  توجه کنین .......... خودشم تعجب کرده بیچاره..... یارو اوده..... فیضل چش و ابرو میاد که یعنی بر پا.....

بچه ها میگن شبیه این یارو آمیتا باچانه.......

آی چراغی باز رفت بالا که حرف بزنه....... آی بهارتاش رفته این خورشید تابانو صاف و صوف کنه... سایه ش افتاده رو دیوار......... بچه ها میگن  او کیمین بورنی ده؟؟؟؟؟؟؟

آی چراغی میگه: زیسته شناسی......

مسود میگه: این فارثه.........

حالا خود یارو رفت بالا....... کشت خودشو........ جین قشلاقی...... بشکن می زنیم جمیعا....

آی چراغی خوابیده..........

میگه تموم شد....... حالا ایا که وگفتی یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟

میگه حالا به افتخار خودتون کفو برو تو کارش..... آی چراغی از خواب پرید.............

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 17:57 توسط مسعود شه منظری |