تبليغاتX
دارالعشگ

سلام

بچه ها نتایج آزادو دادن و اینجور که معلومه اله آزادو رو پیشونی ما نوشتن.... (به یارو میگن دو تا دروغ بگو میگه دانشگاه آزاد... میگن حالا سه تا بگو میگه دانشگاه آزاد اسلامی.... میگن چارمی شم بگو میگه دانشگاه آزاد اسلامی واحد تبریز)

ولی من آزاد نمی رم .. چرا؟.. چون که بیزیم حاجی اوردا دس دییر ... بعد یهو دیدی مجبور شدیم باهاش واحد ور داشتیم.. اونوقته که آخر ترم جو می گیرتش و واسه اینکه بعدا وجدانش تیر نکشه پسر خودشو میندازه.... اینو حاضرم شرط ببندم...و باز دوباره اونوقته که ما به کارخانه می مونیم..

سر سطر..... ما خیلی وقته که آپ نکردیم (این ما مشتمل است بر این حقیر سراپا تقصیر و بنده حقیر) ازیرا که اعصابمون خرد بوده .. اه.. آدام هر ایشه ال گویور شوری چیخیر (ترکای محترم متوجه منظور من هستن که) (ترجمه تحت اللفظی ش میشه اینکه آدم دست رو هر کاری میذاره پشیمون میشه).. ولی دیگه امروز اومدم که آپ کنم.

با خودم گفتم چی بنویسم چی بنویسم (با لهجه بخونین تا مزه بده).. یادم افتاد که تو یکی دوتا از این وبلاگای آشنا گزارش یه همایشو دیدم... و باز دوباره یادم اومد که نا سلامتی ما خودمون یه موقع بانی همایش بودیم.... ملت همایش کس دیگه رو گزارش می کنن ما همایش خودمونو گزارش نکنیییییییییم؟(با لهجه آی زمانی)..

اگه تا حالا متوجه نشدین که می خوام در مورد همایشمون بنویسم یه خورده دیگه به مغزتون فشار بیارین لطفا......... مرسی

و اما همایش..

آخرای تابستون سال یک هزار و سیصد و هشتاد چند هجری خورشیدی بود که من و آا مسود به سرمون زد که یه همایشی از خودمون در کنیم که یه کار مفیدی تو عمرمون کرده باشیم که خسر الدنیا والآخره نشیم ... و دقیقا از همینجا بود که ما شروع کردیم به خسر الدنیا والآخره شدن.. ملت اون سال نشستن درس خوندن و معدل آوردن کره.. باقلوا.. و از این چیزا.. مام معدلمون شد شونزده و نود و نه صدم (اگه بدونین او یه صدم چقده حرص مار و در آورد) ... خلاصه اون سال دیکتاتور مدرسه م باز نشست شد و تا بیاد یه دیکتاتور تازه پیدا شه یه یکی دو ماهی گذشت... دیکتاتور جدید برای ابراز وجود یه معاونت جدید با عنوان معاونت پژوهشی تاسیس کرد که همه کار می کنه جز پژوهش البته.. همایشام مربوط شد به این معاونت کذایی... واین معاون خوش شانس کسی نبود جز مهندس بهارتااااش... کفو برو تو کارش......

وسطای پاییز سال هشتاد و چند بود که بالاخره پوستر همایشو آا مسود از خودش درکرد به این حالت

                  

هم.نطوری که می بینین تاریخ برگزاری سوم اسفند هشتاد و چند بود....... این پوستر که ملاحظه کردین به اقصا نقاط کشور ارسال شد تا این همایش اولین همایش کشوری فیزیک سمپاد تبریز بشه.. چند ماهی به این حالت گذشت (و البته بگذریم که ما دو تا تو این چند ماه سر این همایش چقدر جنگولک بازی در أوردیم) ولی خبری از مقاله نبود... تا اینکه یه دفه مقاله ها از سراسر کشور هوار شد رو سرمون نمی دونین چقد مقاله بود... و من و آا مسودم البته مقاله داشتیم (مقاله که میگم واسه خودش پروژه ای بوداااا... انشا الله سر فرصت در باب اونم می نویسیم) .. ما که دیدیم مقاله ها خیلی زیاده و همه م سطح بالا ماشاالله یه هیئت داوران تشکیل دادیم که متشکل از دوازده تا از اساتید برجسته يدانشگاه بود (رسول آا سلامت اولسون) و یکی دو هفته ای این هیئت داوران رو مقاله ها کار می کردن تا اینکه رسیدیم به دوم اسفند و مقاله ها رتبه بندی شد .... نمی دونین این هیئت دارورا چه کرد... سوتیا شو نمی نویسم چون که کلهم آبروی سمپاد به خطر می افته.......... همه چیز به سوی یک همایش درجه یک و های کلاس پیش می رفت.. الا سالن که تحت اشغال همسایه هامون بود (این سالن دقیقا بین دو تا مدرسه ساخته شده و به هر کدومشون یه در داره) .... همسایه ها از این سالن به عنوان سالن ورزش و سالن امتحانا و شاید چیزای دیگه استفاده می کردن.. بعد از ظهر اون روز سالنو به ما تحویل دادن و چون وقت نداشتیم مجبور شدیم خودمون مرتبش (بخونین عملگی) کنیم... دو تا میز تنیس عظیم گذاشته بودن اون گوشه.. نمی دونین به چه مصیبتی اینا رو جا به جا کردیم.. بعد جارو زدیم .. آخرشم صندلیا رو چیدیم.. و خسته و کوفته رسیدیم خونه.. و این در حالی بود که فردا قرار بود مقاله هم بخونیم .. لذا عین سنگ (خرس؟) افتادیم و خوابیدیم.. صبح زودم شال و کلا کردیم و بدو بدو رفتیم مدرسه..

دیدیم آی بهارتاش یکی از بچه ها رو مجبور کرده یه مقاله انگلیسی آماده کنه... آی بهارتاش کارشو خیلی خوب بلده.. همین ترفند اخیرش تا یه دو سه ماه خیلی جاها سر و صدا کرده بود.... با اون همه دعوت نامه که با خودمون برده بودیم دانشگاه فقط دکتر جسور(رییس دانشکده فیزیک دانشگاه تبریز) اومد و بقیه ضایمون کردن... عوضش تا دلت بخواد آدمای کج و کوله بود که از اداره آموزش و پرورش اومده بودن..

                  

بعد از قرآن و سرود ملی طبق معمول جناب آی چراغی پرید بالای سن برا سخنرانی.. و مدتی چند مخ ما رو به کار گرفت و بعد اومد پایین.......

                   

بعدش دیدیم این سینیور دخانی! رفت بالا و ما تا اون لحظه روحمونم از این سخنرانی کذایی خبر نداشت... بله.... آقا رفتن بالا و یه ساعت تموم یه بند حرف زدن... یه ساعتو که میگم یه وقت فکر نکنین دارم اغراق و اینا می کنمااااا .. عین یه ساعتو فیلمشو دارم... چند تا صحنه م از فیلم براتون انتخاب کردم به شرح زیر

اولش یه خورده سرزنشمون کرد... تو دوتا عکس بعدی داره پانتومیم اجرا می کنه.... تو عکس چارم می بینین که آقا چقد اون بالا راحته.... تو عکس پنجم داره میگه همچین با پشت دست می زنم تو دهنتون.... و تو عکس ششم داره میگه اینجوری خفتون می کنم.... تو هفتمی و هشتمی داره توضیح میده که یه ساعته چه جوری مارو آویزونمون کرده... تو عکس نهمی هم بالاخره ریضایتدیخ دادن و صحنه رو ترک گفتن

  

بعد از ایشون آقای جسور رفت بالا و یه سخنرانی آتشین و توپ از خودش درکرد که ما جمیعا کف کردیم.....

                      

بعدش مقاله خارجکیه بود.... فکر نکنم کسی چیزی فهمیده باشه..

                     

بعدشم مقاله ما بود ... اول مسود شروع کرد و خوند ... نصفش البته پاچه خاری بود.....

              

بعدش من اومدم که البته چیز خاصی هم برا گفتن نداشتم.... جناب دکتر جسورم که تنها آدم حسابی حاضر بود انگار فقط منتظر بود مسود پاچه خاریشو بکنه.... تا ما رفتیم پشت تریبون پا شد رفت..  هی خدا خدا می کردم که مرتضی بیاد و یکی از اون کاغذا که روش می نویسه وقت نداریم بده به من که منم زود تر قال قضیه رو بکنم ... و بالاخره مرتضی آمد.. مرتضی با اون کاغذه آمد ... و مام ایکی ثانیه جمش کردیم و اومدیم پایین...

و بعد ملت یکی پس از دیگری میومدن و مقاله هاشونو می خوندن و مرتضی هی کاغذ میداد بهشون .. بعضیا مقاومت می کردن و یه خرده دیگه می خوندن تا مرتضی دومی شو میاورد و بعد می رفتن... تا اینکه یکی از خانمایی که مقاله می خوند حق مرتضی رو گذلشت کف دستش

اينجوري بود تا اينكه قسمت اول همایش تموم شد و آی بهار تاش همه ملتو ورداشت برد واسه ناهار الا ما دو تا انسان شریف و یکی دو تا بیچاره دیگه که بهمون گفت مواظب اینجا باشین و یه خوره تمیز کنین که بعد از ظهری مهمون جدید داریم.... حتی ممدو باخودش برد.. ولی پژوهشگران شریفی مثل ما رو نبرد .. البته لطف کردن گفتن که براتون ناهار میاریم..

خلاصه ما شروع كرديم به پرسه زدن تو سالن و انتظار ناهار ... ولی خبری نبود.... اون وسط یه دفه به سرما دو تا انسان شریف زد که بریم نماز بخونیم .... خلاصه رفتیم نماز خونه و شروع کردیم.. نفهمیدم چی شد من رکعت دومو تموم نکرده بودم که مسود تمومش کرد و نشست یه گوشه و زل زد به ما.. اصولا مسود نمی تونه افکار شیطانی شو مخفی کنه لذا ما فهمیدیم که این می خواد یه ادایی در بیاره و منتظر بودم تا اینکه دیدم دستاشو بلند کرد به آسمون که : آلاه! بو جوانی حیفظ اله (خداوندا! این جوان رعنا رو حفظش کن) و اینو با یه لحن خیلی جالبی گفت که ما وسط نماز گیریلدوخ (گسسته شدیم).. آخه یکی نیست به ما بگه تو مگه این جونورو نمیشناسی؟؟

اینم از نماز خوندنمون... ما همچنان منتظر بودیم ناهار برسه که کم کم مهمونای بعد از ظهرم اومدن و ناهار هنوز نیومده بود.... ما که از زور گشنگی چپ و راستمونو نمیشناختیم یه دفه دیدیم آی بهارتاش اومد و ناهارم آورد و به ما گفتش که برین اون پشت سن و بخورین و بیاین که کار داریم.. پشت سن یه وجب جاست که نصفشم پر میز و صندلی و میز پینگ پونگ و ایناس... سه نفری نشستیم که غذامونو بخوریم که متوجه شاهکار جدید آی بهارتاش شدیم.. غذا یه چلو مرغ چرب و چیل بود .. ولی دریغ از یه دونه قاشق... این شد که مجبور شدیم با دست بیفتیم به جون غذا ... دستامون که تا آرنج روغنی شده بود هیچی صورتمونم تا پیشونی کثیف شده بود و از اونجایی که تو سالن به اون بزرگی یه جعبه دستمال کاغذی پیدا نمی شد دستامونو مشت کردیم و سرمونو انداختیم پایین و همینجوری که روغن دستمون می چکید از بین اون همه جماعت رد شدیم رفتیم بیرون و دستامونو شستیم...

بعدشم دوباره مقاله داشتیم.... چار پنج تا از تهران.. چار پنج تا از اصفهان .. و بقیه م از تبریز.. یه کوچولو هم از مدرسه راهنمایی شهید مدنی اومده بود (با مامانش اومده بود) که قدش به میز نمی رسید .. و البته ده دوازده تای ما حالیش بود

                            

آخرشم جایزه ها رو دادن .... لازم به ذکر است که مقاله ما انسانهای شریف دوم شده بود..

خیلی ممنون که توجه کردین .... اگه خوشتون اومده برامون دعا کنین...

و من الله توفیق

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 18:5 توسط مسعود شه منظری |