تبليغاتX
دارالعشگ
 

 

 

سلام به همگی

من دوباره اومدم (ممنون/چپان لازم نیست!)

اولش زیاد مهم نبود...فقط چند تا وبلاگ بیکار و علاف از رو خوشی نشستن  یه بازی ساختن و بی ربط ترین اسم ممکنه رو روش گذاشتن ! یلدا بازی ... ولی یواش یواش تب یلدا بازی مثل ویروس جیفو تمام وبلاگا رو گرفت و همه شروع کردن به اعتراف گرفتن از این و اون

ما خودمونم چند جا دعوت شدیم و اعتراف هم کردیم و بسی هم خندیدیم  تا اینکه آیدا خانوم بهم پیشنهاد دادن منم یه دونه از این بازیا تو وبلاگم را بندازم ( راستیتش تو این قحطی مطلب چی از این بهتر ؟!)

منم اعتراف میکنمو  این بازی رو به ۵ نفر از دارالعشگیا پاس کنم !

۱- بنفشه خانوم

۲-مریم خانوم

۳-شیرین خانوم

۴-لیلی خانوم

۵-سپیده خانوم

این که همشون خانوم شد به من ربطی نداره ! برید پسر بیارید وبلاگم اونارم دعوت کنم در ضمن اگه اسم کسی از قلم افتاده ( که خیلیا افتادن!) معذرت می خوام چون ظرفیت همینقدره ! ولی اگه خواستین شرکت کنین کارتونو ردیف میکنم 

فقط چند تا نکته رو قبل از بازی بگم...

یکی این که اعترافات آیدا خانومو تو وبلاگ خودشون می تونید ببینید . حتما به چشمهایش سر بزنید و علاوه بر خوندن اعترافات ایشون از شعرهای زیباشونم لذت ببرید ... آیدا خانوم یکی از بهترین شاعرای (نمیگم تبریز) ایران هستن

دیگه این که علت دعوت نشدن  فرزین به این مسابقه اینه که منو فرزین ۲۵ ساعت از ۲۴ ساعت شبانه روز رو با همیم ! یعنی  چیزی برای اعتراف وجود نداره ! (فقط یه دونه هست که اونم من پایین گفتم) فرزین جان چوخ نوکرم ! 

در ضمن خواهش میکنم فقط اعتراف کنید ! بعضیا  بر میدارن تاریخ تولد و احساساتشونو شماره شناسنامشونو... می نویسن ! فقط ۵ اعتراف !

و اما بازی...

اعتراف ميکنيمممممم


اولين اعتراف :
تابستون ۸۵ بود که اول صبی ماشينو قاچاقی از پارکینگ ورداشتم تا بزنم بيرون ...هنوز گواهینامم نیومده بود ...ماشينو از پارکينگ درآوردم رفتم در پارکينگو ببندم که يهو يه صدايی اومد ((( شاراااااااااخ))) برگشتم ديدم يه پژو مدل احمدی نژاد از در پشتی سمت چپ وارد ماشين شده طرف يه روحانی بود. بهش گفتم وايسيم افسر بياد . اون بيچاره هم از همه جا بی خبر فکر مي کنه من گواهينامه دارم ميگه نه نمی خواد خسارت می دم... (اگه افسر میومد و میدید من بدون گواهینامه تصادف کردم ۶ ماه و یه روز حبس رو شاخم بود )خلاصه بعد از کلی کل کل يه تراول دويستی از حاجی گرفتمو ماشينو عقب عقب پارک کردم تو پارکينگ چادرم کشيدم روش.بعد عصری دوباره ماشينو قاچاقی ورداشتم و يه راس رفتم صافکاری داداش دوستم و فردا هم به همين منوال گذشت و روز سوم بدون اين که آب از آب تکون بخوره ماشينو صاف و سالم در اختيار پاپی جون قرار دادم

البته اميدوارم بابا اين اعتراف بالايی رو نبينه چون هنوزم فکر ميکنه اون تصادف کار مامانم بوده

۲-فرزين عزيزم ! اون عينک افتابی که بابات از هلند واست فرستاده بود گم نشده ... الان دست دختر خالمه که بهش کادو دادم

۳- باز هم یه اعتراف از سوتیای رانندگیم

یه بار ماشینو ورداشته بودم (۳ سال قبل بود فکر کنم) و با فرزین داشتیم تو خیابونای ولیعصر می گشتیم که یهو یکی از این الگانس تازه ها (اون موقع تازه اومده بودن خب ) از پشت ما رو دیدو  ... پژو مشکی بزن کنار !  منم که طبق معمول ماشینو قاچاقی ورداشته بودم و گواهینامه هم که از بیخ نداشتم  دنده معکوسه رو کشیدم ده برو که رفتیم... قیافه ی فرزین اون لحظه دیدنی بود ...سرم داد می زد :

-گه سفه لمه گاچانماسان (ترجمه : پسر ! خل نشو نمی تونی فرار کنی!)

-مسود دانگازلانما ...(بستنی!)گچه روخها! (ترجمه : یعنی مسود کله خر نشو به بستنی فرو میرویم هااا!)

خلاصه چند تا خیابون که اینور اونور کردیم تو یکی از پیچا دیدم در یه پارکینگ بازه و پارکینگم خالی ! با ۶۰ پیچیدم تو پارکینگ  ته پارکینگ یه پیرمرد ۱۹۰ ساله واستاده بود که نزدیک بود بهش بزنم از ترس خودشو .... از آینه دیدم که الگانس اومد رد شد و رفت  (چراغاشم روشن کرده بود)... پیاده شدم به فرزین می گم : آقا انگاری این جا پارکینگ ما نیست هااا! بعد الکی از اون بیچاره عذر خواهی کردیم که ببخشید پارکینگ ما بغل دستیه و از این شعرا و رفتیم پی کارمون 

(در مورد اعتراف بالایی جا داره از  بهنام خان به خاطر آموزش راهکارهای فرار از دست الگانس سبز تشکر کنم)

۴-چند وقت پیش دختر خالم می خواست یه دفتر عقاید درست کنه بعد به منم داد و گفت که اولی رو تو ننویس چون مال مامانمه من هم که کرم درونم بدجوری بیدار شده بود ! همونجا شروع کردم نفر اولو به اسم خودم نوشتمو .... چرت پرت هم نوشتم

۵- و آخرین اعتراف :

یه بار با دوستام رفته بودیم گردش (می تونید اسمشو عیاشی بذارید )باغ یکی از دوستام بودیم...بعد واسه صبونه املت درست کرده بودیم . البته املت که چی بگم مخلوطی از تخم مرغ و گوجه فرنگی و تن ماهی و سویس و کالباس و پنیر پیتزا و خلاصه هر چی که دم دستمون بود ریختیم تو املت...بعد یکی از بچه ها به فلفل حساسیت داشت . سر سفره به داریوش گفتم یه زنگ به موبایل این بیچاره بزنه تا بره اتاق و من یه کم فلفل بزنم به غذاش  اونم از خدا خواسته زنگ زد و این بیچاره هم پا شد رفت جواب بده... منم زود به غذاش فلفل زدم که یهو .... چشمتون روز بد نبینه در شیشه ی فلفل باز شد و همه ی فلفلا ریخت رو غذای این بیچاره (این بیچاره اسمش محمده!) زودی املتشو قاطی کردمو اومدم نشستم سر جام. آ ...محمد اومد سر سفره و اولین لقمه رو که گذاشت دهنش چشاش یه کاسه خون شد  بیچاره نمی دونه عطسه کنه ... آب دماغشو بالا بکشه ... گریه کنه... تا شب فقط عطسه میکردو اشک چشاشو پاک میکرد ! خلاصه اوضاعی بود ... هنوزم لو نرفتم 

 

 

خب اعترافات من تموم شد ... نوبت شماست ! شروع کنید

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 15:57 توسط مسعود شه منظری |