اين روزا همه چي داره به آدم طعنه مي زنه!
عجيب دلتنگت شدم ...
اين روزا هيچي مثل آهنگ نقاب سياوش حال نميده ،
اين روزا دارم شروع مي کنم خودم رو،
من از پايان ترسيدمو آغاز کردم ...
اين روزا سنگيني دو تا بال رو رو شونه هام شديدا احساس مي کنم ،
پرواز چقدر دردناکه !
ثانيه ها رو مي شمارم ،
که بي رحمانه زهرشونو مي ريزن ...
ديگه فست فود رفتنم جواب نمي ده ،
حتي حرفاي فرزينم تکراري شده !
دنبال يه حس جديدم ، نمي دونم...
نمي دونم پيداش کردم يا نه ؟؟؟
نمي دونم...
....................................
پ.ن 1 : چيه ؟ چرا اينجوري نگاه مي کنيد ؟ هميشه که قرار نيست طنز بنويسم .
پ.ن 2 : اين شعر نبود !
پ.ن 3 : کي مي دونه چه جوريه سرنوشت ؟
پ.ن 4 : دانشجو بودن هيچ احساس جديدي تو آدم ايجاد نمي کنه . تو دانشگاه تبريز هم خر داغ مي کنن !
پ.ن 5 : عشق چيه ؟ عاشق کيه ؟
پ.ن 6 : فرزين تو هيچوقت تکراري نمي شي ! ضرورت شعري بود
پ.ن 7 : تا حالا ديدين برا يه مطلب کوچولو 7 تا پا نوشت بنويسن ؟
پ.ن ۸ : تو بازی کلاغ پر / هيشکی نشد برنده
قصه ی ما همين بود / پرنده بی پرنده !
سلام چطوری ؟![]()
در حالی که امسال نوروز قرار بود همراه خالم بریم دوبی واسه کنسرت سیاوش قمیشی با مخالفت صریح بابام
به ناچار مجبور شدم همراه خونواده برم مسافرت ! این عید هم که مثل سالهای گذشته بهونه ی درس و کنکورم نداشتمو اجبارا همراه خونواده راهی سفر شدم . بعد از این که ایرانو یه دور زدیم
تو اواخر سفر عمم زنگ زد و گیر داد که شولوزممسیز اگه نیاید خونه ی ما ! خونه ی عمه اینا تو مارلیکه ( یه شهرک تو تهران) . ما هم راه افتادیم رفتیم اونجا . من که دیگه از فرط تنهایی اشک چشام داشت سرازیر می شد یه زنگ زدم به فرزینو بهش گفتم پاشو بیا اینجا که رفیقت از درد غربت مرد
. اونم گفت باشه . منم فکر کردم همینجوری یه چیزی پروندو خندیدمو خداحافظی کردم . یه ۷-۸ ساعت بعد موبایلم زنگ خورد و دیدم فرزینه . سلام کرد و بهم گفت : مسعود من دارم می رسم مارلیک !!!!!!!!! شما کجایید ؟![]()
![]()
خلاصه این دیوانه با یه تعارف کشکی ما پا شد اومد مارلیک !![]()
![]()
مارلیک یه قهوه خونه داره به اسم کافه عمو نادر که فقط مخصوص ترکهاست . و تمام آذریای مارلیک و حومه فقط میان به این قهوه خونه . البته هیچ فرد غیر ترک زبانی جرات نداره از شعاع ۳۰ متری اونجا رد بشه ![]()
در حالی که فرت وفرت مشغول لذت بردن از سفر نوروزی - مجردی خودمون بودیم فرزین پیشنهاد کرد که بریم قهوه خونه
منم که قدر مطلق ! به جد مخالفت کردم
اما بالاخره این آقا ما رو راضی (!)کرد تا بریم کافه عمو نادر
گفتم حالا قبل از این که بریم قهوه خونه یه سر به محسن بزنیم . توضیح این که محسن یکی از دوستای قدیمی من تو مارلیکه و حالا هم سربازی می ره . در ضمن مادر محسن گریمور معروفی هم هست . رفتیم محسنو دیدم . موقع خداحافظی به محسن گفتم داریم می ریم کافه عمو نادر . محسن گفت : من تعریف خفنیت اونجا زیاد شنیدم . شما اگه با این تیپ سوسولی برید اونجا ....!![]()
گفتیم چی کار کنیم چی کار نکنیم که یهو علامت سوال بالای سر محسن ترکید ! محسن گفت تو اتاق مامانش یه سری از لوازم گریم مثل ریش سیبیل مصنوعی و کلاه گیس و کلی لوازم دیگه هست . از اونا استفاده کنیم
. خلاصه بعد نیم ساعت وقتی تو آینه خودمونو دیدیم کلی خندیدیمو را افتادیم به سمت کافه عمو نادر ![]()
وارد قهوه خونه که شدیم فقط دود بود و سایه ی مبهم چند نره غول
! مثل کور ها دستامونو گرفته بودیم جلو و با لمس کردن اشیا رو پیدا می کردیم . به زحمت دو تا صندلی پیدا کردیم . ما که خواستیم بشینیم دیدیم همه به احترام ما بلند شدن
بیچاره ها جدی جدی باورشون شده بود ما اون تیپی هستیم
. خلاصه فقط فرزین دو سر قلیون کشید
و منم دو تا چایی خوردمو چند تا هم عکس گرفتیمو به این ترتیب اولین خاطره ی خوش سال 86 رقم خورد . برای این که بهتر بتونید فضا رو مجسم کنید یکی از عکسامونو این پایین گذاشتم
. برای کسایی که تا حالا ما دو تا رو زیارت نکردن بگم که سمت راست عکس منم (یعنی مسعود
) و سمت چپیه آقا فرزین ( یعنی همون فرزین !)

