تبليغاتX
دارالعشگ

 

 

سلام ...

چند وقت پیش با نگار خانوم که از ترانه سراهای خوب و جوون هستند یه ترانه ای رو شروع کردیم به این صورت که یک بیتش رو من سرودمو بیت بعدی رو ایشون ....البته این اولین کار ما نبود و قبلا هم زمانی که همکلاسی ایشون بودم تو کانون شعرا این نوع ترانه سرایی رو  تجربه کرده بودیم ، ولی خب این کار به نظر هردومون کمی متفاوت تر از بقیه کارامون بود . واسه همین تصمیم گرفتم که شعرو به ثبت برسونمشو بعدش بذارم تو وبلاگ ...امیدوارم که خوشتون بیاد و هم من و هم نگار خانوم منتظر نقد  و نظر شما هستیم .

 

توضیح : ( بیت هایی که با رنگ نارنجی هست مال من و اونایی که آبی هستند مال نگار هستند)

 

حقیقت

 

زخم عميق عشق تو ، هنوز تو سينه ي منه / اين دلِ پاره پاره رو ، جز تو کسي نمي شکنه

من نمي گم ستاره شو ، ماهو تو دستام مي کارم / وقتي تو خاطراتمون ، تو رو به يادم ميارم

 

آينه ها روخط مي زني،خاطره سوزي کار توست/ شبم يه تک ستاره داشت، اونم که بي قرار توست

وقتي چشام اشکي نداشت ، قربوني نگات شدم/ من که يه شاعر نبودم ،زندوني چشات شدم

 

تو گرگ و ميش سايه هام ،خورشيدک شبم شدي/ وقتي که واژه قحطي بود ،شعراي رو لبم شدي

دستاي تو زندگيه، مرگ منو نخواه عزيز / تشنه ي اشک آخرم ، بيا و باروني بريز

 

گناه اول از منه ، که جون دادم به عشق تو / حالا بايد راهي بشي ، از غصه هاي من برو

برو بذار کم نيارم ، زخمي نشن ترانه هام / بذار پرنده بمونه ، اسير اين دونه و دام

 

موندن تو تباهيه ، رفتنتم علاجي نيست / تو اين شباي آينه سوز ، به گريه احتياجي نيست

نبودن تو عادته ، فاصله ها گناه من / رفتن تو باخت منه ، خواستنت اشتباه من

 

تقدير ما بي کسيه ، که تنهايي سفر کنيم / بيا يه بارم که شده ، حقيقتو باور کنيم

باور من شد که تو هم ، تنهام گذاشتي تو سفر / مثل همه چشماي کور ، مثل همه گوشاي کر

 

نمک نپاش رو زخم من ، بي تو دارم دق مي کنم / وقتي که رفتي از پيشم ، خودم رو عاشق مي کنم

طلايه دار عشق تو ، گداي عاشقي شده / وجود پير و خسته ام ، حس شقايقي شده

 

کنايه هات عادتمه ، که لحظه هامو خون مي کرد / اما همين کنايه هات ، لحظه هامو جوون مي کرد

حالا واسه گلايه هام ، ديواره روبروي من / کوچه ،ستاره ،آينه ، ماه... رفيق گفتگوي من

 

 

 

نذار بميره واژه ها ، امشب پر از شنيدنم / دوباره تکراري مي شم ، فکر به تو رسيدنم ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:32 توسط مسعود شه منظری |

سلام

آقا ما دیدیم این رفیقمون هر روز داره اینجا رو آپ می کنه .. اونوقت ما هیچی... این شد که بر آن شدیم که (حالا کدام شد که بر کدام شدیم بماند..) مام آپ کنیم .... و چون طبق معمول چیزی واسه نوشتن نداریم بازم طبق همون معمول خاطره امتحاناتمونو می نویسم ..... باشد که بپسندین

 

شنبه

ریاضی

فقط همینو بگم که چهل و پنج دیقه علاف فقط یکی از سوالا بودم آخرشم درست ننوشتم. جالبه ... نه؟؟؟

 

دوشنبه

اندیشه اسلامی

صندلی منو گذاشته بودن کنار در ..... درم باز بود .... یکی از استادامونم تکیه داده بود بهش...  از کنار دستم اون پایینو دیدم که یه یارو عنکبوته به چه عظمتی از کنار دیوار داره صاف میره طرف این استاد ما... گفتیم اییییییول .. الانه یه نشاطی می رود و امتحانمون خاطره ناک و دل انگیز می شود و خلاصه حالی به حولی..... بی خیال امتحان شده بودیم و تو این فکرا مستغرق (جان من قرینه لفظی رو حال کردین... نه خداییش.... یه بار دیگه این تیکه رو بخونین که بیشتر مستفیض بشین) .... عنکبوته م تا وسطای در پیشروی کرده بود که یه دفه مسئول آموزشمونو دیدم که بدون هیچگونه بذل توجهی به  این رفیق تازه ما (عنکبوته) داره میاد طرف در .... یه آهی کشیدم و گفتم اینم از این رفیقمون .... ای دنیاااا! زیر گل بری که به هیشکی وفا نکردی....  خلاصه یارو رسید به عنکبوته و پاشو واسه قدم آخر بلند کرد... منم چشامو تا نصفه بستم که این صحنه فجیعو یه وقت کامل شاهد نباشم.... ولی خدا به عنکبوته رحم کرد و یارو فقط با پاش یه لگد بهش زد..... این رفیق از همه جا بی خبر ما مثل تو این کارتونا یه متر رو زمین از جلو صندلی ما سر خورد و نزدیک صندلی این خانومه که بغل دست ما نشسته بود وایستاد ..... بهترین و منطقی ترین کاری که تو یه همچین لحظه ای به ذهن فسقلی یه عنکبوت فسقلی می رسه اینه که هر چه زود تر از صحنه متواری بشه (البته همونطوری که گفتم ذهن این موجودات هشت پای نسبتا کوچولو انقدا پیشرفته نیست که اصولا تو سایر لحظه ها کار دیگه ای هم بتونه بهش برسه ).... خلاصه این عنکبوته که کلی هم ترسیده بود و هر کدوم از هشت تا پاش به هفت تای بقیه گیر می کردن شروع کرد دویدن طرف  صندلی اون خانومه.... یارو اول که عنکبوته رو دید دست و پاشو یه خورده جمع کرد .... ولی عنکبوته  بیخیال نشد و بازم دوید .... این شد که خانومه دفتر و دستکو جمع کرد و پا شد که بره  و ....... اینجوری یه مشاط مضاعفی رفت..... ولی من بالاخره نفهمیدم کانت پسرخاله بیکن بود یا برعکس..............   

 

پنج شنبه

ریاضیات گسسته

پنج شنبه از همون اولش روز بیخودی بود. آخه کدوم دانشجویی پنج شنبه امتحان داده که من باشم دومی ش؟؟

ساعت 6:30 صبح طبق معمول حاجی ما رو رسونده پای سرویس... یعنی به واقع قرار بود برسیم پای سرویس ولی کدوم سرویس؟ .... پنج شنبه دانشگاه باز نیست که سرویسم داشته باشه.. این شد که حاجی خودش مجبور شد ما رو برسونه آذرشهر .. و همه راه من آثار یه جور یاس عمیق فلسفی رو تو چهره حاجی می دیدم .. احتمالا با خودش اینجوری فکر می کرده : " ......... استغفر الله ربی و اتوب الیه .... لا اله الا الله ........ آیا اصولا بشر نوین چقدر می تواند جلو خویشتن را سد نماید که ناسزا بار این روز نحس نکند ؟ ..... چرا در چنین روز یاس فلسفی آوری که به طرز احمقانه ای تازه دو روز از سهمیه بندی بنزین (این موهبت مفقوده)  گذشته انسان بحران زده امروزی باید در چنین تنگنای پوزیتیویستی ای نصف سهمیه بنزین خویش را که اکنون از نون شب نیز واجبانه تر می نماید هدر دهد؟؟ ... العیاذ بالله ... اگر معصیت نبود با چند تهمت ناروای لیبرالیستی باعث این وضعیت ایضا یاس فلسفی آور را مورد عنایت قرار می دادیم که دلمان همچین خنک شود ...... آه... این جاده هم که تمام نمی شود.... " ....  . اینا رو در حالی می گه که داره آهنگای شجریان گوش می ده ... شجریان: ".... آها هاااا هااای ....بی همگان به سر شود ..... بی تو به سر نمی شود .... " .. احتمالا بنزین غیر سهمیه ای رو میگه .

توی دانشگاه هیچ اثری  از هیچ گونه ای از ابنای بشر به چشم و اینا نبود.... دانشکده ما ته ساختمون ادبیاته. از در اصلی ساختمون که می ریم تو بیست و هفت هشت تا راه می خوره به دانشکده .. مام هر از گاهی محض تنوع قدم رنجه کرده راهای جدیدو مورد عنایت قرار می دیم .. ولی تو اون پنج شنبه کذایی  همشون بن بست بودن (ای خدا شانسو ببین)... مام مجبور شدیم کلهم ساختمونو دور بزنیم که برسیم به اون دانشکده کذایی .. فقطم یکی از درای دانشکده باز بود .......... اون تو که نشسته بودم میشنیدم که ملت میان و درا رو یکی یکی تکون می دن شاید باز شه ولی ضایع می شدن و مام می خندیدیم.

سر امتحان همه قیافه هاشون داد می زد که چقده خوندن و چند نفر قراره پاس کنن و چند نفر قراره بیفتن. آقای صادقیان ( مسئول آموزش دانشکده و تنها بزرگتر بالا سر ما) که دید اوضاع اینجوریه گفت از اونجایی که به شما اعتماد دارم یه سر می رم اتاقم و بر می گردم . مام تو این فرصت  بولدوغوموزدان چیخدیخ .. بولمدیخلاریمیزی دا اورگشدیخ ( ترجمه : از دانسته هایمان خارج شدیم و ندانسته هایمان را هم فرا گرفتیم ) . یکی جاشو عوض می کنه ... یکی ورقه عوض می کنه .. یکی کتاب باز می کنه ....

جالبش اینجا بود که کسایی که سال تا سال جواب سلام همدیگه رم نمی دادن حالا با لبخندای ملیح جواب سوال سه رو می پرسیدن و طرف مقابلم متقابلا با لبخندای ملیح تر جواب سوال پنجمم همراه سومی می رسوندن. ما (به خودمان): " آللاهین جلانینا گوربان" . ما از این پدیده نادر یه نتیجه فلسفی گرفتیم: در واقع این امتحان گسسته بوده که خطای موازی رو کج و کوله می کرده و اینکه به قول گفتنی "باقی همه اش خزعبلات است" .

امتحانو تموم کردیم و اومدیم بیرون که یه اس ام اس تمیزی رسید که کلی خندیدیم و بعدم برا یه جمع کثیری از دوستان و آشنایان فرستادیم. مضمون اس ام اسه به این حالت بود که جناب رییس جمهور یه توصیه ای داشتن واسه اونایی که با کمبود بنزین مواجه شدن.  متن توصیه رو نمی نویسم که اونایی که ندیدن حالاحالاها تو کفش باشن .  این پاراگرافم فقط واسه همین نوشتم.

از اونجایی که طبعا واسه برگشتنم سرویس نداشتیم رفتیم وایستادیم سر جاده که یه اتوبوسی چیزی گیر بیاریم برگردیم به وطن.. و باز از اونجایی که ما شانس نداریم یه مینی بوس بهمون خورد. مینی بوسه تا خود تبریز سر و صدا کرده و جناب راننده م نوارای دوران طاغوتو با صدای بلند گوش کردن (در فرهنگ عامیانه به اینا می گن لات ناواری). سر راه یه سری سرباز صفر آموزش ندیده م سوار شدن و به نوبه خویش تا خود تبریز گوشای ما رو مورد عنایت خاص قرار دادن (مردیم امروز از این همه عنایات خاص) .. وسطای راه بودیم که یارو خواننده هه رسیده به اینجا که "پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیااررررت ... " . آقایون سربازا که اینو شنیدن  گل از گلشون شکفته و شروع کردن همخوانی با این یارو : "پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیااررررت....." ..... طوری شد که ما مطمئن شدیم که این دسته ی جمع زیارت رفته ی مورد اشاره ی مثنوی فوق همین گروهان آش خور های کچل بوده به جان خودم .

 

 

 

شنبه

فیزیک

امروز خیلی خسته بودیم... اصلا حوصله امتحانم نداشتیم.. . صبح زود رسیدیم دانشکده و یه گوشه یه صندلی خالی پیدا کردیم و نشستیم (این ضمیر مای مستتر تو این فعلای بالا همونطوری که ممکنه بدونین شامل من و خودمه) .. به خودم گفتم :" آخیش ... خوب شد این صندلیو پیدا کردیم.. کی حالشو داشت یه ساعت اینجا قدم بزنه؟؟" .. خودم به نشانه تصدیق سرشو تکون می ده ..  یه خورده بعد ما رو به قول گفتنی خواب فرا می گیره .. یعنی به واقع یه چیزایی بین خواب و بیداری ...... در این هنگام (ها؟) یه آقاهه میاد از جلو ما رد می شه.. من (به خودم) : "دیدی چقد قیافه ش آشنا بود؟" ... خودم که تازه داره چرتش می گیره :"آره ..آره..."  . من : "یعنی کجا دیدیمش؟" .... خودم دیگه حوصله جواب دادن نداره ... یه خورده بعد.....من (با یه حالت خواب آلویی و فقط برای تنویر افکار عمومی): " آها... فهمیدم... این یارو "عبدالله احمد بداوی" نخست وزیر مالزی بود " .......(یارو جدا شبیهش بودااااا) ....... خودم ( برا یه لحظه از خواب پرید و دوباره ترجیه داد بخوابه):".... ها؟؟.... بااااشه....." .... من در حالی که دو تا ابروهامو به نشانه رضایت بالا انداختم  نفس عمیقی رو که به نشانه همون رضایت کشیده بودم به این حالت بر می گردونم :" اینم یه سوال سخت دیگه که بالاخره جوابشو با هم کشف کردیم.." .. بعدم یه لبخند رضایت ابلهانه می زنم ...... خودم (دیگه خواب از سرش پریده) با یه حالت طلبکارانه ای (از اونا که وقتی می خواد کسی رو ضایع کنه پیدا می کنه) :" خب حالا این جناب نخست وزیر اینجا چی کار می کنه؟... ها؟" ... من (یکی از ابروهام می افته پایین) : " هاااا؟؟ .... " .. تازه گرفتم که چه سوتی عظیمی در کردم .... خودم : " برو خداتو شکر کن بلند بلند فکر نمی کنی که ملت این دیالوگامونو بشنون...."

امتحانو گند زدم و برگشتم خونه  (من نمی دونم آخه چرا باید الکترون بارش منفی باشه؟؟؟...  نه... جدا... چرا نباید هیچ چیش به آدمیزاد بره؟؟)... 

 

دوشنبه

برنامه نویسی پیشرفته

همون اول که رسیدیم دانشکده آقای صادقیان موشتولوخ می ده که نمره ریاضی ت شده "..." (این جای خالی رو که می بینین من یه عددی توش نوشته بودم... منتها دولت جمهوری اسلامی در جهت حفظ  آبرو و حیثیت و کرامت قشر زحمت کش دانشجو فیلترش کرده) ..... گفتم: " آقای صادقیان! گوی بیر یتیشاااخ.... بیر چایدان... شیرنیدن..... آخه یه همچین خبر بدی رو بدون مقدمه میگن؟؟؟"..... مثلا می تونست اینجوری بگه : " سلام آی امجدی! چطوری؟... خوبی؟... خوش می گذره؟.... خب شکر خدا........  این ترم ریاضی داشتین ..نه؟؟؟....خب همونطور که ممکنه بدونی این ریاضی یه درسیه... درس که می دونی چیه؟... خب........ .. همونطور که ممکنه بازم بدونی هر درسی تهش یه امتحانی داره....... هر امتحانیم یه گستره وسیعی از نمره ها رو شامل می شه...... یکی نمره کامل می گیره .... یکی یه نمره کمتر میگیره ....... ناراحتی ش مثل یه قدم راه رفتنه ..... حالا تو که قراره یه دور دور دانشکده بچرخی دیگه انقده ناراحتی نداره که ...... اتفاقا ورزشم هست ... حالا اگه شروع کنی فوووقش نیم ساعت دیگه همینجایی ...... بدو زود تر که نیم ساعت دیگه امتحانت شروع می شه ...... " .....

سر امتحان نشستیم که آی صادقیان می پره تو : " بچه ها نمره آزمایشگاهتونو دادن .... اصغری ..." پونزده" ........  امجدی ... "..." (اه... این دولت جمهوری اسلامیم دیگه شورشو در آورده)..... ".........  

خب حالا به نظر شما من با چه امیدی بقیه امتحانو بنویسیم؟؟ ( به دو سه نفر از اونایی که جواب درستو برامون بفرستن به قید قرعه یه دو سه تا از اون عراده ها جایزه می دیم )

منتظر جوابای محیر العقول و هوشمندانه تون هستیم...

فعلا...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:58 توسط مسعود شه منظری |