تبليغاتX
دارالعشگ

سلام ! تا حالا دیدین یکی روز تولدش تو وبلاگ خودش تولد بگیره ؟ من گرفتم!

روزای تولد از جمله اون روزاییه که بی هیچ دلیلی دلت می گیره . از همون اول صبح که بیدار می شی اس ام اس هاتو چک میکنی  ، مجبوری به خیلیاشون زوری جواب بدی و به خیلیای بیشتر دیگه اصلا جواب ندی . بعدش دوستات زنگ می زنن و انتظار دارن خوشحال ببیننت . تو هم مجبوری بگی بخندی که یه وقت ملت فکر نکنن مخت ایراد داره... خلاصه...

هر سال تولدم که می شه یه فلش بک می زنم به گذشته. به اون یه سالی که توش بزرگ شدم . بزرگ شدنی که خودم دستی توش نداشتم . بزرگ شدم نه اینکه می خواستم بزرگ بشم ،نه، چون باید بزرگ می شدم... دبیرستان که می خوندم یه معلم زبان داشتیم اسمش آقای سلطانپور بود . خیلی دوسش داشتم . تنها معلمی بود که با اشتیاق می رفتم سر کلاسش . همیشه می گفت وقتی احساس کردی که بزرگ شدی بدون که بدبختیت شروع شده... اون موقع ها نمی فهمیدم چی می گه . چون ۱۶-۱۷ سال بیشتر نداشتم . نوجوون بودم ! دوس داشتم ادای آدم بزرگا رو در بیارم . ولی الان دیگه مجبورم اداشونو در بیارم . چون بزرگ شدم . باید...

امسال از چند روز مونده به تولدم  همش این آهنگ نامجو رو ریپیته

 

یک روز از خواب پا می شی می بینی رفتی به باد

هیچکس دوروبرت نیست همه رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگه ات سفید شد ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عزاس...

                                               بریدی از اساس

گوز پشتت بیشتر شد...شونه هات افتاده تر

پیرامونتو ببین با دقت ... می سوزن خشک و تر...

گوش می کنمو فکر می کنمو باز گوش می کنم...

امیدوارم از این همه سه نقطه ای که تو متنم می ذارم ناراحت نشین . خودم متنفرم از این که کسی تو  نوشتش سه نقطه زیاد بذاره ولی زندگی من تفسیر همین سه نقطه هاست...

هیجان کادو گرفتنو باز کردنش هر سال داره کمتر می شه...شاید یه جورایی دیگه می تونی حدس بزنی توشون چی هست . هر سال روز تولدت دلهره ی بزرگتر شدنو بیشتر حس می کنی. وقتی میری جلو آینه یه سایه می بینی پشت سرت . سایه ای که هر سال یه شکلیه . ولی باید باور کنم منم دیگه یه آدم بزرگ شدم . ۲۲ سالم شده ! آدم شدم ! ولی هنوزم همون مسعودم . با همون دیوونگیام . با همون فکرا . با همون کارایی که می کنمو پشیمون هم نمی شم . با همون لجبازی . با همون غرور. ولی حقیقت اینه که منم بزرگ شدمو مثل بقیه ی آدما عین خیالم هم نشد . فکر می کردم میشه با زندگی جنگید ولی نشد ! الان دیگه بیشتر از قبل به زمین چسبیدم . قبلا گهگاهی اون بالاها هم می رفتم . ولی الان دیگه چسبیدم زمین که قدمامو محکم کنم . واسه آینده . واسه روزایی که روبرومه . همیشه به آینده خوشبین بودم . حداقل دوس داشتم که خوشبین باشم . این یه سالی که گذشت هم روزای خوب داشتم هم روزای بد . یه جورایی همدیگه رو خنثی می کردن .  ولی واقعیت اینه که از این به بعد باید جنگید . با مشکلات . باید بیشتر مرد بود . که چقدر سخته این مرد بودن و نامردی نکردن...

می دونم خیلی حرفای بی ربط می زنم . همتون چند سالیه عادت کردین بیاین و یه آهنگ تازه ببینین اینجا . ولی حقیقت اینه که خیلی دلم می خواست بازم اینجا بنویسم که بالاخره تولدم بهونه ای شد واسه این کار...

امسال ادمای زیادی تولدمو تبریک گفتن و ادامای خیلی زیادی هم نگفتن . مهم نیست . این یه مشکل اخلاقیه منه که دوس دارم همه تولدمو بهم تبریک بگن ولی من تولد خیلیارو چند روز بعد یادم میاد ! به هر صورت از همه ی کسایی که  تبریک گفتنو نگفتن متشکرم . می دونم که الان باید پرانرژی باشم چون  تولدمه . باید بخندم ! دلتنگی ها رو حاشا کنم ....

راااستی . امسال یکی از دوستای خیلی قدیمیم هم یه ایمیل خیلی قشنگ زده بود که این عکس توش بود....آرمین جان واقعا خوشحالم کردی . مرسی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:57 توسط مسعود شه منظری |